
اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم
توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هرنفسم تنها تويي اگه بگم قلبمو من نذر
نگاهت
مي کنم اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم بال
مني لحظه ي پروازمني ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال؟ ميشي برام باغبون
ميوه
هاي تشنه وکال ؟ ميشي برام ماه شبهاي بي سحر؟ ميشي برام ستاره ي راه سفر؟ ولي بدون هر
جا باشي يا نباشي مال مني.
نوشته شده توسط پور پوری در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت

من از ابتدای بازی می دونستم که میبازی
می دونستم که تو پو چی الکی رو یا می سازی
می دونستم اما موندم خیلی زود دست تو خوندم
حالا هیچ حقی نداری تا بگی من تو رو روندم
منو هیچ وقت نمی خو استی تو فقط کلاس میذاشتی
فکر می کردی نمی دونم که سر کارم گذاشتی
نوشته شده توسط پور پوری در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت
ردي از عشق
با تو ام تو که تو قلبم
ردی از عشق جا گذاشتی
تو که می گفتی عزیزم
با من انگار تو بهشتی
از روگونه های خیسم
سیل اشکامو گرفتی
روی سنگفرش دل من
اسمتو کندی ورفتی
بیا برگرد نازنینم
بمون با من تا همیشه
نمی خوام اصلا بدونم
سر نوشت بی تو چی میشه
نوشته شده توسط پور پوری در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی...تماشا کن تماشا کن
دروغ بودم من از دیروز
مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
نوشته شده توسط پور پوری در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت
خوشبختي يگانه چيزي است که مي توان بي آنکه خود داشت به ديگران هديه کرد
دو چیز است که یک مرد واقعی دوست دارد خطر و بازی ؛ او زن را دوست دارد چونکه خطر ناکترین بازیچه است
هرگز نا اميد مباش زيرا ممکن است آخرين کليد، همه در ها را بگشايد
هرگز عشق را گدايی نکنيد. معمولا چيز با ارزشی به گدا داده نمی شود
حقيقت و گل سرخ هردو خار دارند (مثال اسپانیایی)
هميشه به دنبال آنچه داريد باشيد نه آنچه ديگران دارند زيرا ديگران به دنبال آنچه شما داريد هستند.
از اشتباه کردن نهراسيد ، اما يک اشتباه را دو بار تکرار نکنيد!
فرق است بين آنان که حقيقت را دوست دارند با آنان که حقيقيت را فهميده اند.(کنفوسيس)
کسانيکه در انتظار زمان نشسته اند ، در واقع آنرا از دست داده اند. (ضرب المثل ايتالياي
نوشته شده توسط پور پوری در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت
پیش از آن که واپسین نفس را بر آ رم ،
پیش از آنکه پرده فرو افتد ،
پیش از پژمردن آخرین گل.
بر آ نم که زندگی کنم ، بر آ نم که عشق بورزم ، بر آنم که باشم ....
در این جهان ظلمانی ، در این روزگار سرشار از فجایع ،
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیاز مند منند ، نزد کسانی که نیازمند ایشانم ،
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم ، شگفتی کنم ،باز شناسم، که ام...!
که میتوانم باشم...! که میخواهم باشم....!
تا روزها بی ثمر نماند، ساعتها جان یابد ، لحظه ها گرانبار شود....
هنگامیکه می خندم، هنگامیکه می گریم ، هنگامیکه لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو ، به سوی خود ، به سوی خــدا
که راهی است ناشناخته پر خار ، نا هموار ،
راهی که باری در آن گام میگذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم،
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را ،
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
به شگفت در آیم از زیبایی حیات ،
اکنون مرگ می تواند فـــراز آید اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توا نم بگویم که زندگی کرده ام
نوشته شده توسط پور پوری در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
فایم موشک روز پنج شنبه
۸۵/۳/۱۹
((کم پيش مي آيد که من با اين ستون عاشقانه هايم زیاد ور برم..ولی دوستش دارم.حالا حرفهايي را برايتان مينويسم که گاهي براي خودم هم زمزمه اشان نميکنم.سختم است.بغضم مي آيد.تلخيش را ببخشيد.پاي برگهي اين نوشته... شايد براي همين نور چشم من است.يا عشق.)).

هشتاد .هفتاد.نود .صد.بيام؟
چهل .شصت .ده.بيست.صد.بيام؟
**
گفتند باغ نرویم. باريک و بيرمق می شویم.
هزار اطلس اشک در باغ چشمان بهروز موج ميزد.
گفتم چه ميکني باخودت پسر؟
گفت کاري به کار دلم نداشته باشيد. براي نگارم(...
....) چشم گذاشتهام.
پشت همين شمشادهاي سر به آسمان زده
بازيست... چشم گذاشتهام... ميآيد.
**
نميدانم کجاي قصه غصه شد. (شاید آقا پلیسه)![]()
سيب که گفتم بيا.....گلابي که گفتم....
نه تو را به خدا اخم نکن به نگاهت نميآيد.
اصلا گلابي کجا بود اين فصل پر شکوفهي عاشقي.
و من
آنقدر غرق آبي پيرهن و گرم از سرخي گونههاي ايلياتيات شده بودم که فراموش کردم:
آخر دختر خوب (ساناز)؛ اينها که قانونهاي بالابلندي نيست.اینقدر گریه و زاری نکن به قول معروف یا خودش میاد یا نامه اش![]()
اصلا شکوفهي سيب که اين رنگي....
**
..من..آنقدر ماندم که،خود پوست هندوانه.. همبازيم شد.
کم کم محبوب و مارال وساناز و.... هم آمدند. بعد پچپچهاي مبهمي از داغ دل پیمان شنيدم.
قصهي عاشقي کوتاه خودم ومحمد را ياد گرفتم.
پاي درددلهاي دلدادهگي شعمداني به شببوها نشستم.
شاعر شدم.
**
چه خوش خيال بود پسرک(پیمان)
تمام غصهاش اين شده بود که
چگونه هنگامهي آمدن محبوب را... با لمس حرير پيرهنش هشياريش را به رخ آفتابگردانها بکشد.
تا هم تو نسوزي در اين بازي شروع نشده سخت... هم... خودش.
**
نيامدي... دلم سوخت... آتش به جان باغ علی پور مفخم افتاد.![]()
.سيب بود و آلو هلو و هندوانه و آن شب نيامدهي آمدنت هزار و دومين افسانهي يلداها شد.
نيامدي... اما هنوز... عزيز بالا بلند..
میثم در پس اينهمه هواي بيحوصلهي صميمانه چشم به جاده های پر پیچ و خم سیاخ دارنگونب سته بود.
در اين آفتزده (محمد)باغ خاطرات نيمه کاره رها کرد... برايت چشم گذاشته
و بغضش را بازي ميکند.
و گرمش است.
عجيب گرمایی.
چهل . هشتاد. سي .پنجاه صد.بيام؟
ده .هفتاد .چهل .پنجاه.نود.صد....نيومدي؟... بيام؟.
نوشته شده توسط پور پوری در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت
هنوز هم که مي شنوم ميگويند فلاني سبزه است.
شرم و خجالت را فراموش و....خيره اش ميشوم.
نازنين!
نه در عمق نگاهشان دريا پيداست.
نه گوشهء ابرويشان خط اتصال تمامي نتهاي موزون مهرباني است.
نه حرکت دستانشان به رقص آسماني بيد و باد شبيه است.
نه لحن حرف زدنشان آدم را مثل سيب از زمين ميکند.. ميبرد.. حوايي ميکند.
نه طوبي جان......
اينها نميتوانند مرا به ياد تو بي اندازند.
اينها_دختر آبان_نه از سلالهء مهر و بارانند.
نه پري روياهاي يک درميان صادقهء کسي مي شوند
نه ميشود باشنيدن کلمات معصومانهء دوست داشتنشان
بي گناه
مست شد.
امتحان نکرده ام اما
بي گمان کسي تا به حال خاک گوشهء دامنشان را با بوسه نگرفته تا.....
*
بگذريم
به خدا من نمي آيم بنشينم اينجا شعر بگويم که
ببين چند خط ياد تو با قلبم قلمم چه ميکند
خوب....تو بگو...
عاشق نباشم چه کنم.؟
نوشته شده توسط پور پوری در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت
لیلی
خدا گفت: لیلی یك ماجراست،ماجرائی آكنده از من ماجرائی كه باید بسازیش.
شیطان گفت: یك اتفاق است بنشین تا بیفتد.
آنها كه حرف شیطان را باور كردند نشستند،و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است،درد زادنی نو.
شیطان گفت: آسودگی است، خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی رفتن است ، عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست ، لیی نرسیدن است ، نداشتن و بخشیدن است.
شیطان گفت: خواستن است، گرفتن و تملك.
خدا گفت: لیلی سخت است ، دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است ، همین جائی دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی ها زود، لیلی های ساده ی این جائی ، لیلی های نزدیك ولحظه ای .
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوع دیگر.
لیلی جاودانی شدو شیطان دیگر نبود.مجنون زیستن را از نوعی دیگر برگزید و می دانست لیلی تا ابد طول می كشد.
نوشته شده توسط پور پوری در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

جدی نگیرید
فهرست اصلی
دوستان
کافی نت پارس
یاسمنگولاباد
ذغال خوب مثل اولاد خوبه
پیمووووووون
وبلاگ میثم و علی
آیدا و مارال
وبلاگ میثم
mona
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY