لیلی
خدا گفت: لیلی یك ماجراست،ماجرائی آكنده از من ماجرائی كه باید بسازیش.
شیطان گفت: یك اتفاق است بنشین تا بیفتد.
آنها كه حرف شیطان را باور كردند نشستند،و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است،درد زادنی نو.
شیطان گفت: آسودگی است، خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی رفتن است ، عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست ، لیی نرسیدن است ، نداشتن و بخشیدن است.
شیطان گفت: خواستن است، گرفتن و تملك.
خدا گفت: لیلی سخت است ، دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است ، همین جائی دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی ها زود، لیلی های ساده ی این جائی ، لیلی های نزدیك ولحظه ای .
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوع دیگر.
لیلی جاودانی شدو شیطان دیگر نبود.مجنون زیستن را از نوعی دیگر برگزید و می دانست لیلی تا ابد طول می كشد.
نوشته شده توسط پور پوری در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
مفهوم عاشقی در مرام من
دو سال پیش، که رمان شبهای روشن داستایوفسکی را بازخوانی می کردم، مقاله ای چند ده صفحه ای نوشتم به نام «در منزلت عاشقی». سعی کردم در این مقاله مفهوم مورد نظرم را از عشق و سلوک و عرفان، با رجوع به کتاب هایی که در این زمینه داد سخن داده اند، چکیده کنم و در این راه از مثنوی معنوی، دیوان حافظ و قرآن کریم بسیار بهره بردم. چند روز پیش دوستی از من خواست که خلاصه و کوتاه، مفهوم کلی سخن را به ساده ترین شکل برایش بازگو کنم. بهتر دیدم که خلاصه آن چند ده صفحه را اینجا بنویسم که هم آن رفیق ما مجبور شود به خاطر خواندنش سری هم به دنیای وبلاگ و اینترنت بزند و هم خوانندگان شرح را با مفاهیم مورد نظرم روبرو کنم.
مفاهیم غریزی، مفاهیم متعالی
روایت است که به بهلول سکه ی طلایی بخشیدند. کودکی در آن نزدیکی بود و بهلول سکه را به او بخشید. کودک شادمان شد. پرسیدند چگونه طلایت را به کودکی بخشیدی. بهلول گفت : در شادی چشمان کودک درخششی دیدم که در سکه طلا نیافتم.
انسان در طول عمر خود و بر اساس تمایلات فطری و تجربه های شخصی و آموخته های علمی، تعاریف مشخصی از تمام مفاهیم پیرامون خود پیدا می کند. درد، ترس، سوزش، خستگی، گرسنگی و هزاران مفهوم دیگر در ذهن انسان گشوده می شوند. او خیلی زود در می یابد که نزدیکی به آتش موجب سوزش است، پس از آن حذر می کند. اکثر این مفاهیم برای حیوانات نیز به همین شکل به وجود می آیند. مثلا یک ببر یا یک سگ نیز مفهوم مشابهی از سوزش و ترس و خستگی و خواب دارد. از همین روست که تا زمان درک این مفاهیم، انسان هنوز تنها یک حیوان است با هوش بیشتر. بهتر بگوییم یک حیوان متکامل.
فرق انسان و حیوان درست بر سر مفاهیمی است که مفاهیم متعالی زندگی او را تشکیل می دهند. مفهومی به نام ایثار در زندگی یک پلنگ هرگز معنا ندارد و مفهومی به نام از خود گذشتگی را به قوباغه نمی شود تفهیم کرد. از اینجا به بعد، آن حیوان هوشمند، انسان خطاب می شود.
تعاریف متعالی، آرام آرام قوانین پیشین را نقض می کنند. مادری که مفهوم خستگی و خواب را به خوبی می داند و مطابق غریزه می داند که وقتی خسته بود، باید بخوابد، تا صبح بر سر بالین کودک مریضش بیدار می نشیند و تعریف قوی تری را به دست می دهد و آن ایثار است.
پس حرکت از مفاهیم غریزی به مفاهیم متعالی، بخشی از تکامل بشر است که باید طی شود و انسانیت انسان، شکل بگیرد.
در عاشقی
بسیاری از مردمان، مطابق یک تعریف سنتی، عشق را منتهای دوست داشتن تلقی می کنند. عشق اما نه انتهای دوست داشتن است و نه از انواع آن. عشق بعد ثانوی زندگی ست و آیتی که برای نزول، شان ویژه ای طلب می کند. درست مانند یک گیاه خاص که فقط در بستر یک خاک نادر رشد می کند.
بعد ثانوی زندگی جاییست که تمامی تعاریف آدمی از خطر و درد و ترس و التهاب و تمام مفاهیم غریزی، می شکند و تمام آنچه که تا پیش از آن، مبرهنات زندگی تلقی می شده است، به یکباره تحت الشعاع یک حس عظیم دگرگون می گردد.
زیستن در این وادی نا کجا آباد، نیازمند جهانی با قراردادهای دیگر گونه است و بدین ترتیب است که عاشق از دنیای پیرامونش طرد می شود و چون از تمامی قرارداد های اجتماعی سر باز زده، دیوانه و مجنون نام می گیرد. دیوانه است چون دیوانه کسی است که خوب را از بد تمیز نمی دهد. نمی داند که مثلا به آتش سوزان نباید دست برد. اما عاشق چون تعریف دیگری از سوزش دارد، دست به آتش می برد و دیوانه تلقی می گردد. همه حرف اینجاست که ارزش و ضد ارزش در دیدگاه عاشق، دچار تغییرات بنیادین شده است.
پس عشق یک بلوغ نوین است که جهان بینی جدیدی را نیز با خود به همراه دارد. عاشق به مرحله تازه ای از خود شناسی و خود آگاهی و به دیدگاه فوق فیلسوفانه ای از جهان وارد می شود. نگاه فوق فیلسوفانه اش منجر به یک سلوک عارفانه می شود. لحظه لحظه عاشق خویش را سبک تر می کند. ظرف زمان و مکان رنگ می بازد. خدایی که تا پیش از این باید برای خطابش رو به آسمان می بود، در عاشق حلول می کند. تحلیل سالک نسبت به جهان و نظم حاکم بر آن تحلیلی مافوق تعقل است که تفکرات علمی و تجربی را در می نوردد.
عشق حادثه ای ست که ناگهان می آید. بستر اگر نباشد بستر سازی می کند. چیزی را از درون فطرت بیرون می کشد که شاید مسکوت ترین بخش وجود انسان بوده باشد.
راه فقط رفتنی
آنکه زندگی در آسمان را تجربه کرده است، هر چه از لذت زیست در میان آبی آسمان و سپیدی ابرها بگوید، این لذت را هرگر نمی تواند برای آنانی که ساکن زمین هستند ملموس کند. آنها از معلق ماندن میان زمین و آسمان می ترسند و خانه و همسر و فرزند و ثروتشان را دوست دارند. پس این لذت بیان شدنی نیست.
نکته اساسی اینجاست که حال و هوای عرفان و سلوک، حال و هوای وصف ناپذیری ست. عاشق اگر هزار مثنوی بسراید، هزار خطابه بخواند و هزار بار شرح حال بگوید، از وصف آنچه گذشته عاجز است. گویی شرط ورود به این وادی، سکوتی ابدی ست.
آنکه را اسرار حق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند ....... و عشق از اسرار الهی ست.
دوگانگی جنسیتی و منش سلوک
گریزی به این عظمت، هرگز نمی تواند بدون ابزار و بال پرواز رها شده باشد. زندگی در آسمان منشی را می طلبد که باید پیش از آن در ابعاد کوچکتر تجربه شده باشد.
تمام تعلقات آدمی از یک جنس نسبتا مشابه هستند. انسان غذایی که می خورد، ساعتی که بر دست می بندد، کفشی که می پوشد و خانه ای که در آن زندگی می کن را دوست دارد. همه این دوست داشتن ها از یک باور مادی نشات می گیرند.
انسان از بدو تولد به صورت زوج آفریده شده است. یک زن و یک مرد. و این حکمتی بس ژرف می طلبد که این دو گانگی جنسیتی چه سببی داشته است ؟ آیا تنها تکثیر نسل بشر مد نظر بوده است؟ آیا راه ساده تری برای بقای نسل آدمی وجود نداشته است ؟
تعلق به جنس مخالف اما، مرحله نوینی از مهر ورزی را برای انسان به دست می دهد. او قلیان یک نوع تازه از احساس علاقه را در خود حس می کند. تعلقی که به هیچ پدیده ای پیش از این، نداشته است.
و این تجربه کوچکی ست از بلوغی که حکمت متعالی آفرینش برای انسان در نظر گرفته است و این فرصت را برای آفریده ی مقرب فراهم کرده، که تدریجی و پله پله، حادثه بلوغ را تجربه کند. اما در این تعلق هم نوعی تعلق مادی گنجانده شده است تا هوش و ذکاوت انسان محک بخورد. دست توانمند آفرینش در این کمرشکن تاریخی، حسی متعالی را در انحنای پر وسوسه جذابیتی مادی پنهان کرده است. این ترس وجود دارد که انسان این تعلق را به بعد شهوانی اش محدود کند و این احساس را به اندازه احساس علاقه اش به خوراک و پوشاک پایین بکشد. و این امید نیز باقی ست که از این دریچه، دریچه های بلندتری را کشف نماید.
زیست عاشقانه
و حال مرحله گذار بزرگ فرا رسیده است. انسان هنوز هم گرسنه می شود. تشنه می شود. تنها می شود و نیروی شهوانی اش سرزنده و تازه است. اما این انسانی ست که از ورای تمام تعلقات مشروع مادی اش، به کل نظام خلقت، عاشقانه می نگرد. پس خندان زندگی می کند. آسان می گذرد و عاشقانه می میرد. زیست عاشقانه، با خودش همه نیکی ها را به همراه دارد. گاهی جلوه ای دست و پا بریده بر سر دار می یابد، گاهی در وجود پیامبری متجلی می شود، روزی شهادت برای اعتقاد نام می گیرد و دیگر روز، بوسه ای شاید در غلظت شهوانی لذتی.
هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ملامت گو چه در یابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا، خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
ملک در سجده آدم، زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
نوشته شده توسط پور پوری در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
يک عاشقانهء دلتنگ
به خدا مي دانم.گفتن ندارد اما
همين سال گذشته اوايل زمستان بود.
من...به ياد مي آورم.
من بودم که براي يا کريمها روي تاقچهءاتاقم دانه مي ريختم.
حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد.
چادر نماز مادرم را مي بوييدم و عاشق مي شدم.
هوس سه تاره مي کردم مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با سه تاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح
....مي سوختند.
من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.
نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.
لبانت...............
قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند از دختر سر به زيري که خوشش آمده بود از اين سر به هوايي هاي من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به ياد مي آورم.
گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم.بين اتاق هاي دوستانم تقسيمشان مي کردم.
هال و هوايشان باراني مي شد دوستام.غزل هايشان را برايم مي فرستادند.با بوسه و ....
لب حوض
ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.
از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل مادرم
...مثل اين روزهاي خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.
يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همين ياس سفيد حياط همسايه.شيطنت بود.مي گفتند تو خوب مي نويسي..
(چه اين روزها قشنگ دست زير چانه گذاشته اند و از بالاي ديوار به هم نگاه مي کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به ياد نمي آورم چه شد.
*
اين روزها .. يا کريم ها..براي بهتر شدنم ذکر مي گويند.
نيلوفر و نسترن هر روز سر مي زنند.شعر هم مي خوانند برايم.
سه تاره ها...
سه تاره ها هالشان خوش نيست
هر چه مي گويم خوبم باور نمي کنند.
به ياد نمي آورم چه شد اما..
پروانه نديده بودم اينقدر دلش بگيرد که برود از نو براي خودش پيله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت ميکشند .
به خدا دلم برايشان تنگ شده اما خجالت مي کشند.از بس بي خبري آورده اند ديگر نمي آيند.
گفتن ندارد.
اين روزها
عجيب سر به زير شده ام.
آب حوض يخ زده.
عکس ماه را ندارم.
خبري هم از غزل نيست.
واي آب حوض....
ماهي ها
نوشته شده توسط پور پوری در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت
فرهنگ خواستگاري رفتن!
مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو ... (در خواستگاري هاي سنتي عاشخيت پسر جاي بحث دارد !!!)
ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد.
ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتي است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت مي تواند زر زر صداي زنگ خانه گل دختر رابه صدا در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را)
زررر... (يا قيييژژژژ)
الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد:
سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كي مي تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟
توجه نكته مهم ××
اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادر شازده پسري كه احيانا نشريه موازي را مي خواني... لطفا خوب گوش كن... كمال ادب را به خرج بده از روده درازي زيادي بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعي كن در كمال ادب اطلاعات بگيري. از چاخان پاخان و خالي بندي جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدي با روز و ساعت و ثانيه، براي شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كني... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد...
فردا just on time مادر شازده پسر ...> زررر...
الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلي كه احيانا دوست پسر نداشته و قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد:
مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كي ببوسيم؟
مادر شازده پسر سعي كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن مادر گل دختر توجه نكند...
زرررر....
صداي زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمي سرخ شده... بفرماييد:
(فرهنگ گل و شيريني: 1_آدم هاي پررو دفعه اول كه خانه كسي براي امر خير مي روند... چيزي نمي برند و اين امر از طرف باقي آدم هاي پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظري نمي كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگي گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهاي امر ازدواج از خسيس بازي بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم مي تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر همچين بگويي نگويي بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند براي آشنايي بيشتر باز جلسه ديگري تشريف بياورند 3_شيريني آوردن اصولا در مراحل انتهايي خواستگاري صورت مي گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالي خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيريني را مي ينديم و وارد خانه گل دختر مي شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايي خدمت مي رسيم ...)
زرررر....
بفرماييد: شازده پسر سعي كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتي الامكان كت و شلواري از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايي آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد زماني كه به جاي عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايي اوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جاي گل دختر پنجه آفتاب پيرزني را ديد كه لبخند جگر سوز مي زند! پس براي جلوگيري از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد!
مادر شازده پسر سعي كند موقعيت استراتژيكي را براي نشستن انتخاب كند به طوري كه اگر خواست وسط مجلس براي پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وي را نبينند... يا اگر پسر خواست سوالي فرمايشي تقلبي از وي بستاند مشكلي پيش نيايد. پس نتيجه مي گيريم مادر و پسر قند عسل نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه مبادا شازده انگ بچه ننه اي بخورد!
بعد از ده الي پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گراني و بيكاري جوانان و نوه هاي طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت براي نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت اضافه شده است) بايد مادر شازده پسر با هر ترفندي كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايي: شازده پسر كاكلي ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايي استفاده كند و بر مبناي قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايي را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالي ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده مي توانند از قبل براي خودشان ترفند هاي ديگري هم طراحي كنند) فرض مي گيريم كه بحث شروع ميشود
مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابي بپرسد و بحث داغي را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايي اظهار عقيده در يك جمع خانوادگي را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه الي يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافي است... و توجه داشته باشد كه با كت و زير شلواري كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلي فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند!
نكته اساسي مهم > خانواده شازده پسر اگر مايل باشند براي ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته را به خاطر داشته باشند كه بعد از سه چهار روز... زررر... صداي گوشي خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند يا اينكه از بابت پذيرايي تشكر كنند و ديگران طرف ها پيدا نشوند... يعني شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو شده و زير چشم هايش گود افتاده را بلاتكليف بگذاريد!
اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است. اگر هم خواستيد دوباره بياييد كه در قسمت هاي بعدي برايتان مي گويم چه كنيد... آباريكلا شازده پسر ها و گل دختر هاي تپلي
نوشته شده توسط پور پوری در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت
هفت سين ازدواج دانشجويي
بازيگران: يك عدد پسر، يك عدد دختر و عده اي هنرور (يا همان سياهي لشگر)
سمنو (پرده اول)
يك عدد پسر سر كلاس نشسته و بي حوصله نگاه استاد ميكند. جلوي او يكي از همان سياهي لشگرها منتهي از جنس ذكور نشسته و همه حرفها و عطسه هاي استاد را هم يادداشت ميكند. پسر با خودش ميگوييد "دو واحد عمومي كه ديگه اين حرفها را ندارد...!" تا استاد رويش را به تخته ميكند تا بنويسد چنان پشت سر پسر جلويي ميزند كه صدايش در كلاس مي پيچد. استاد سريع بر ميگردد و دنبال مظنون مي گردد اما چون كسي را نمي يابد به همه چشم غره ميرود و ادامه ميدهد. نفس نفر جلويي بند آمده و تا آخر زنگ كوپ كرده است.
پسر نمي داند چرا دلش سمنو ميخواهد!!! اين فصل سال و هوس سمنو...؟!!!
دانشجويان مختلفي مي آيند و مي روند (باز همان سياهي لشگرها). اما يكي از دخترها كه بيرون ميرود انگاري پسر داستان ما مدتهاست او را مي شناسد!!! اين احساس برايش كمي عجيب است. خيره به در منتظر مي شود تا دختر بيايد. دختر مي آيد. نه آشنا نيست اما ... چرا يك احساس خاصي نسبت به دختر پيدا كرده!!!نميداند... آخر كلاس سر حضور و غياب دقت ميكند تا نام دختر رابيابد...
-كبري كبرايي
-بله...
"يافتم...يافتم...كبري.."
دفعه بعد سعي ميكند پشت سر كبري بنشيند تا بهتر بتواند احساسش را تحليل كند!!!
بعد متوجه ميشود كه اسم شناسنامه اي او كبري است و در جمع دوستان نيوشا صدايش مي زنند!!!
سر كلاس حواسش به نيوشاست... و متوجه ميشود تمام زنگ جزوه بر ميدارد.
بعد از كلاس پيش نيوشا ميرود و ميگويد "ببخشيد خانم كبرايي ميتوانم جزوه شما را بگيرم؟ آخه شما خيلي خوب جزوه مي نوسيد..."
دختر با چنان ادايي ميخندد و ميگويد: "كي گفته...!!! من جزوه چندان مرتبي ندارم..."
"شكسته نفسي مينماييد..."
بعد به زور جزوه دختر را ميگيرد. شب توي خوابگاه جزوه را باز ميكند... تنها چيزي كه داخل جزوه نيست حرفهاي استاد است.!!! نيوشا خانم مدام سر كلاس مي نوشته اما نه جزوه!!! بلكه با كناريش از اين طريق حرف ميزده!!!
پسر متوجه مي شود حسابي ضايع كرده و احتمالا دختر همه چيز را فهميده... ازفردا دل را به دريا مي زند و با نيوشا بيشتر حرف ميزند. از زمين و زمان و.... «البته قابل ذكر است كه هنوز در حياط جلوي دانشگاه هستند و كار به حياط خلوت پشت دانشگاه نكشيده!!!» خوب طبيعتا حرفهاي گنده گنده ميزنند و سعي ميكنند تنها بحث علمي بكنند!!!
-به نظر من اصولا ماركس در مورد.........
-نه... اشتباه ميكنيد...... اين نظر مال هگل است........
اما خوب كم كم كار به پشت دانشكده ميكشد.
-راستي نوار جديد جواد يساري رو گوش كردي...؟
-آره خيلي باحاله!!! مخصوصا اون آهنگش كه در مورد مادره!!!
اينجاست كه كم كم دهان جفتشان شيرين ميشود و مزه سمنو ميگيرد.

سيب (پرده دوم)
كم كم تابلو ميشوند و همه جا اسمشان سر زبانها مي افتد. دوستان دختر مدام او را دست مي اندازند و دوستان پسر هم حسابي اذيت ميكنند.
-شنيدم هواي پشت دانشكده خنك تره!!! مگه نه؟
-آره بابا... واسه بعضي ها شانزليزه است...
-خوبه يه تابلو بزنيم به پاريس دانشكده خو ش آمديد!!!
در تعطيلات بين دو ترم هر دو به شهرشان ميروند و پسر با خانواده اش صحبت مي كند و راضي شان مي كند كه به خواستگاري دختر بيايند....
بعد از كلي غرغر به شهر دختر ميروند و خلاصه كمتر از دو هفته مراحل طي ميشود و عقد ميكنند....
سماق (پرده سوم)
اين دو جوان كه بي مي مست و بي شراب شوريده بودند ديگر سر از پا نمي شناختند... همه جاهاي تهران را با هم كشف كردند. همه ديوان شعراي عاشقانه سرا را با هم دوره كردند...!!! همه جملات عاشقانه اي كه از حضرت حوا و آدم تا به امروز مد بوده را به هم گفتند....
اين مرحله اسمش سماق است. مثل سماق روي كباب دلنشين است.
سكه (پرده چهارم)
خماري مرحله قبل كمي رفته و حالا پسر جدي به زندگي نگاه ميكند... بايد دنبال كار باشد و پول در آورد...
زندگي كردن خرج دارد. به جاي خانه به خوابگاه متاهلين مي روند.... حالا جوان بدو... كار بدو...
مگه كار پيدا ميشه!!.... "به خاطر يك مشت دلار... يعني ببخشيد يورو... يعني معذرت ميخواهم...ريال...!"
سير (پرده پنجم)
در اين پرده كمي وسايل براي خرد كردن لازم است.....
كم كم خانم از وضعيت اقتصادي ناراضي ميشود و زبان به غرغر ميگشايد... مرد كلافه مي شود...
دعوا از آن جايي آغاز ميشود كه به خانم مي گويد چرا خانه نا مرتب است!
-تو از اول شلخته بودي...
-من شلخته بودم...؟
-آره...شلخته بودي..!!! از همان جزوه نوشتنت معلوم بود مرتب نيستي....
بعد همان وسايل مذكور را بر سر هم خرد ميكنند....
دعوا مثل سير ترشي مي ماند... كمش خوش مزه است زيادش دل را مي زند.
سركه (پرده ششم)
حالت قهر بعد از دعوا است...
-........................ (آقا خيلي تابلو كتاب مي خواند)
-........................ (خانم مثلا تلويزيون مي بيند)
اين پرده چون كسي با كسي حرف نميزند كوتاه است. قهر مثل سركه مي ماند. كمش خوب است زيادش آدم را خفه ميكند.!!!
سبزه (پرده هفتم)
اينجا ديگر براي هم جا افتادند.... سر سفره هفت سين نشسته اند. (با هم آشتي كردند) و هردو به اين قضيه فكر ميكنند كه پارسال اين موقع همديگر را نمي شناختند اما حالا مي شناسند.... و عاشقانه همديگر را دوست دارند.... از اينجا به بعد مثل سبزه رشد ميكنند بارور ميشوند
نوشته شده توسط پور پوری در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

جدی نگیرید
فهرست اصلی
دوستان
کافی نت پارس
یاسمنگولاباد
ذغال خوب مثل اولاد خوبه
پیمووووووون
وبلاگ میثم و علی
آیدا و مارال
وبلاگ میثم
mona
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY