پیش از آن که واپسین نفس را بر آ رم ،
پیش از آنکه پرده فرو افتد ،
پیش از پژمردن آخرین گل.
بر آ نم که زندگی کنم ، بر آ نم که عشق بورزم ، بر آنم که باشم ....
در این جهان ظلمانی ، در این روزگار سرشار از فجایع ،
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیاز مند منند ، نزد کسانی که نیازمند ایشانم ،
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم ، شگفتی کنم ،باز شناسم، که ام...!
که میتوانم باشم...! که میخواهم باشم....!
تا روزها بی ثمر نماند، ساعتها جان یابد ، لحظه ها گرانبار شود....
هنگامیکه می خندم، هنگامیکه می گریم ، هنگامیکه لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو ، به سوی خود ، به سوی خــدا
که راهی است ناشناخته پر خار ، نا هموار ،
راهی که باری در آن گام میگذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم،
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را ،
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
به شگفت در آیم از زیبایی حیات ،
اکنون مرگ می تواند فـــراز آید اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توا نم بگویم که زندگی کرده ام
نوشته شده توسط پور پوری در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

جدی نگیرید
فهرست اصلی
دوستان
کافی نت پارس
یاسمنگولاباد
ذغال خوب مثل اولاد خوبه
پیمووووووون
وبلاگ میثم و علی
آیدا و مارال
وبلاگ میثم
mona
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY