چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی...تماشا کن تماشا کن

دروغ بودم من از دیروز

مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند

تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم


 

نوشته شده توسط پور پوری در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت